تبليغاتX
منم فرزند کوروش

pasargadweb

اردوان

pasargadweb

http://pasargadweb.blogfa.com

منم فرزند کوروش

منم فرزند کوروش

منم فرزند کوروش

منم فرزند كوروش همگونه پدرانم به گفتار نيك وپندارنيك ،وكردارنيك گمان داشتم هرگاه دشمنان ايران زمين و خداناشناسان به سرزمين من هجوم آورده اند من و ديگر فرزندان كوروش براي رهايي ايران زمين و ايرانيان جان بر كف به پا ،خواسته ايم
منم فرزند كوروش

یک روز شما در تنتان گوهر جان بود
یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود
وان پرچم تان رایت مهر و خرد و داد
افراشته بر بام جهان بود
بار دگر انگونه توانمند ، توان بود


همه با هم برای بازگشت به هویت ایرانی درود هم میهن

منم فرزند کوروش

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

منم فرزند کوروش
خانه آرشيو لينکستان پست الکترونيک تماس با ما
ثبت دامنه آپلود عکس گالري تصاوير بلاگفا
ذخيره سازي علاقه مندي خانگي کن تبادل لينک RSS 2.0
نام کاربري:   کلمه عبور: 

درود هم میهن
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاين
 
جديدترين مطالب
   
آرشيو مطالب
   
  روز خلیج فارس
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

از ماست خلیج فارس بی گفت و شنود

تا کور شود هر انکه نتواند دید

 

روز ۱۰ اردیبهشت روز خلیج فارس فرخنده باد ..

 

 

نوشته شده توسط اردوان ,

  بزرگداشت سعدی
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

به مناسبت اول اردیبهشت سالروز بزرگداشت سعدی شیرازی ، استاد سخن

 

سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانواده‌اش از دین‌آموختگان بودند و پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه اتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر حوزه‌های علمی آن شهر به دانش‌آموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶ (میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهاب‌الدین سهروردی بهره برد. پس از دانش‌آموختگی تصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز مغولان بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای طولانی را در پیش گرفت. سعدی دریچه بزرگی از انسانیت را به روی جهان گشود . پند ها و آموزه های او را میتوان برای همه انسانهایی که جویایی درست زندگی کردن هستند بکار برد . امروزه نیز بر سردرب سازمان ملل این سخن ابدی سعدی بزرگوار نقش بسته است که مایه مباهات ایران و ایرانی در جهان شده است :

بنی آدم اعضای یکدیگرند               که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار             دگر عضوها را نماند قرار

در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر است و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در این سفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر گذراند که اسارتش به دست فرانک‌ها و بردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر طرابلس از آن جمله است.

پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت می‌کرد. سال‌های باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از تجربه‌ها و آموخته‌هایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷ (میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به نظم و نثر نگاشت.

 سخنان سعدی شیرازی گنج بزرگی از آزادگی ، انسانیت و منش نیک است که برای آیندگان ایران و حتی نسل بشریت باقی مانده است . همچنانکه پیش از سعدی ، فردوسی بزرگ نیز این پندها و آموزه ها را برای جهان باقی گذاشت .

گلستان سعدی نام کتابی ارزشمند است که سعدی در میانه‌های عمر و یک سال پس از نوشتن بوستان (کتاب نخستش) آن را به نثر روان فارسی نوشت. از نثرهای روان، و بی‌مانند گلستان است که آن را استاد سخن می‌دانند. سعدی در همان ابتدا و در دیباچه‌ گلستان، کتاب خود را با نثری آغاز می‌کند که به واقع نشان دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او در واژه گزینی فارسی است. رفتار شاهان، منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی و پیری از جمله موضوعاتی است که سعدی در هشت باب گلستان از آنها سخن می‌راند. پایان یافتن گلستان به دست سعدی برابر است با زمانی که مغولان به وسیله هلاکوخان موفق به فتح بغداد شدند

 

سر ان ندارد امشب که براید افتابی         چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند      همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
دل همچو سنگت ای دوست به اب چشم سعدی  عجب است تگر نگردد که بگردد اسیابی
بر ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن   که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
نوشته شده توسط اردوان ,

  بزرگداشت عطار
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

به مناسبت 25 فروردین ماه روز بزرگداشت عطار نیشابوری

 

 

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم                          هر چيز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشي  که کني ياد مرا                          کان من بودم که بي قرارت کردم

 

 

 

يكي از سرآمدان شعر و ادب فارسي، عطار نيشابوري است. مورخان و محققان، نام او را «محمد» و لقبش را «فريد الدين» و کنیه اش را «ابوحامد» نوشته اند. در اشعارش بيشتر به «عطار» تخلص نموده و گاهي هم «فريد» را كه بي گمان مخفف لقب اوست ـ براي تخلص شعري خود برگزيده است. نام پدر عطار هم ابراهيم و كنيه او ابوبكر است و بعضي به اشتباه، جز اين نوشته اند. مادر او هم چنانكه از فحواي كلام عطار بر مي آيد، زني اهل معني و خلوت گزيده بوده است. عطار در وصف مادر خود سروده است.

اگر چه رابعه صد تهمتن بود                وليكن ثانبه اين نيك زن بود

چنان پشتم قوي داشت آن ضعيفه            كه ملك شرع را روي خليفه.....

نبود او زن كه مرد معنوي بود            سحرگاهان دعاي او قوي بود

سال تولد شيخ را كه اكثر مورخان 512 يا 513 در «كدكن نيشابور» نگاشته اند، كه به دلايلي نادرست است. زيرا اگر شهادت او را در سال 618 و در قتل عام نيشابور به دست مغول درست بدانيم به ناچار بايد مدت عمر او را يكصد و شش سال پنداشت كه اين نظر، با اشعار شيخ كه عمر خود را از سي سالگي تا هفتاد و اند سالگي ذكر كرده، سازگار نيست. آخرين سالي را كه عطار براي عمر خود ذكر كرده است، «هفتاد و اند» است:

مرگ در آورد پيش، وادي صد ساله راه      عمر تو افكند شست بر سر هفتاد واند

 

پس بنابراين شيخ بيش از هفتاد سال و كمتر از هشتاد سال عمر داشته است. و اگر بپذيريم عطار در سال 618 به دست مغولان به شهادت رسيد، و در آن تاريخ نزديك به هشتاد سال سن داشته، پس فرض ولادت او در حدود سال 540 به واقع نزديكتر است.

 

شيخ عطار داروخانه اي داشته كه در آن به كار طبابت مي پرداخته است:

به داروخانه پانصد شخص بودند              كه در هر روز نبضم مي نمودند

و در همان ايام، شعر هم مي سرود و دو كتاب معروف «مصيبت نامه» و «الهي نامه» را در داروخانه آغاز كرد:

مصيبت نامه كاندوه جهان است

الهي نامه كاسرار عيان است

به داروخانه كردم هر دو آغاز                 چه گويم زود رستم زان و اين، باز

ظاهراً اشتغال به كار طبابت و اداره كردن داروخانه اي پر رونق كه هر روز پانصد شخص در آنجا نبض  مي نمودند، عطار را از هر كس بي نياز مي كرد:

بحمدا... كه در دين بالغم من

به دنيا از همه كس فارغم من

هر آن چيزي كه بايد بيش از آن هست          چرا يازم به سوي اين و آن دست؟

و به همين سبب است كه شيخ زبان به مدح شاهان نيالود و قدر و منزلت سخن را نكاست و لطافت شعر خود را به دون همتي تيره نساخت:

لاجرم اكنون سخن با قيمت است

مدح منسوخ است و دقت حكمت است

دل زمنسوخ و زممدوحم گرفت                       ظلمت ممدوح در روحم گرفت

تا ابد ممدوح من حكمت بس است                  در سر جان من اين همت بس است

 

چنانكه از ظاهر آثار عطار بر مي آيد، او بر مذهب اهل سنت بوده است. اظهار ارادت فراواني كه عطار نسبت به خلفاي سه گانه و شافعي و ابو حنيفه در مثنوي خسرونامه و كتاب تذكره الاوليا دارد، به نحوي است كه ترديد در مذهب او را از بين مي برد و جايي براي تأويل باقي نمي گذارد.

عطار را بر هر مذهبي كه بدانيم بايد او را مردي مخلص و مؤمن، خداشناس و خداترس، زاهد و عاشق و سالك و اصل دانست.

 

فهرست دقيقي از آثار عطار در دست نيست. تعداد كتابهايي را كه به او نسبت داده اند، از صد جلد متجاوز است. در پر گويي عطار حرفي نيست. خود او هم به اين نكته اشاره داد:

ز هر در گفتم و بسيار گفتم           چو زير چنگ شعري راز گفتم

كسي كو چون مني را عيب جويست

             همين گويد كه او بسيار گويست

اما انتساب مجموعه اي صد جلدي به او هم چندان درست نمي نمايد. خود او در خسرو نامه از مصيبت نامه، الهي نامه، اسرار نامه، مختار نامه، مقامات طيور يا منطق الطير و خسرو نامه و جواهر نامه و شرح القلب  ياد كرده است. و ضمناً به قصايد و غزليات و قطعات سروده شده خود هم اشاره دارد. بنابراين آثار مسلم عطار را مي توان اين قرار دانست:

 

1ـ مصيبت نامه، 2ـ الهي نامه، 3ـ اسرار نامه، 4ـ مختار نامه، 5ـ مقامات طيور، 6ـ خسرو نامه، 7ـ جواهر نامه، 8ـ شرح القلب، 9ـ ديوان قصايد و غزليات.

و چون كتاب منثور تذكره الاوليا را هم بر اين مجموعه بيفزاييم تعداد آثار مسلم او به ده كتاب بالغ مي گردد. با اين حال نمي توان همه آثار را يكدست دانست. از اين رو منطق الطير، الهي نامه، مصيبت نامه و اسرار نامه در يك سطح مي باشند و گوينده او بي شك عطار است. اما آثاري مانند خسرو نامه، جواهر الذات همچنين اشتر نامه جهت مضمون و هم از لحاظ شيوه بيان، به سخن گوينده الهي نامه و منطق الطير نمي رسد و در صحت انتساب آنها به عطار جاي تأمل است. چنانكه مظهر العجايب، لسان الغيب، كنز الاسرار، مفتاح الفتوح و وصيت نامه، بي شك مدتها بعد از روزگار عطار به وصف آمده اند و آثاري مانند هيلاج نامه، منصور نامه،  خياط نامه، وصلت نامه و بيسر نامه بي گمان مجعول است و نمي توان آنها را در شمار سخن عطار آورد.

 

نوشته شده توسط اردوان ,

  اعمال سیاسی قضایی داریوش
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: دوشنبه هفدهم فروردین 1388

اعمال سیاسی قضایی داریوش

 

دوران با شکوه هخامنشی همواره بخشی از تاریخ ما بوده است که مورد توجه دانشمندان و پژوهشگران بوده است . وشاید به نوعی با شکوه ترین دوران تاریخی ما با توجه به زمان خود بوده است .

 

بررسی نحوه اداراه ایران بزرگ در زمان هخامنشی قطعا دارای نکات قابل توجهی برای ماست . که نشان دهنده اقتدار ایران باستان میباشد .

 

یکی از موضوعات مهم در اداره ایران بزرگ مسائل سیاسی  قضایی ان بوده است . 

کتیبه استرابون که به دستور داریوش حکاکی شده متنی بر روی ان نوشته شده است که نشان دهنده نحوه رفتار او بوده است . (( من دوست دوستان خود بودم . من بهترین سوار ، ماهرترین تیرانداز ، و پادشاه شکارگران بوده ام ، من هر کاری را دانسته ام ))  .

 

این کتیبه که در ارامگاه داریوش قرار دارد گویای شرافت رفتاری داریوش میباشد . داریوش هیچگاه پس از غلبه بر ملت های یاغی  رفتاری جز با احترام انجام نمیداده است .

 

تا جایی که خود او در جایی میگوید : همه اقوامی که وی بر انها تسلط یافته است و فرمان او را اطاعت میکنند ، اراده شاه از همه جا – از تراکیه تا سند و از قفقاز تا اقیانوس هند -  صرف نظر از اختلاف نژاد ، اخلاق و اعتقادات  ، حکم قانون بوده است .

در زمان پادشاهی داریوش فرمان های وی بر روی نوشته ها و یا کتیبه هایی به سرتاسر ایران بزرگ فرستاده میشد . تا قوانین در همه جای سرزمین یکسان باشد .

 

در جایی دیگر داریوش شاه میگوید : انچه بدی به کار رفته بود من به خوبی بدل کردم . نواحی که بین انها خونریزی بود و همدیگر را میکشتند . ان نواحی به لطف اهورا مزدا در ان دیگر همدیگر را نکشتند و هریک در جای خود مستقر شدند و تصمیمات مرا اجرا کردند ، زیرا که قوی ضعیف را نمی زند و غارت نمیکند .

 

هرودتوس در جای اشاره میکند (( قضات داریوش که از پارسیان انتخاب میشدند . وظیفه خود را تا دم مرگ انجام میدهند . مگر انکه بر اثر عدم اجرای عدالت از کار برکنار شوند . انان در محاکمه داوری مکیند قوانین ملی را تفسیر میکنند و در امور تصمیم گیری میکنند.))

 

اما نکاتی که در مورد داریوش ذکر شد . تنها گوشه ای از سیاست و قضاوت در زمان هخامنشی بود . نکته ای که باید به ان اشاره کرد این است که این رفتار منحصرا در اختیار داریوش نبوده است . داریوش نماینده یک ملت بوده است . این میهن دوستی در همه قوم پارس وجود داشته است . تا جایی که هرودتوس در جایی مینویسد : هرگز یک پارسی چیزی را از خدای خود برای خویش درخواست نمیکند بلکه او در خواست سعادت برای تمام قوم پارس را دارد . این رفتار نشانه یک ملت متمدن ؛ نجیب و شرافتمند است که همواره در طول تاریخ وظیفه حفاظت از تمدن بشری را بر عهده داشته است .

نوشته شده توسط اردوان ,

  نوروز 7031جمشیدی
مرتبط با : شعر
ارسال شده در: دوشنبه سوم فروردین 1388
نوروز۷۰۳۱  اریایی ، بازمانده فرهنگ و تمدن ایرانی  ، دستاورد پرافتخار بشری فرخنده باد
 

 ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

                                                       کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

                                                 تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

                                            تو را مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید

                                            چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید

بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید

                                             ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

                          بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

                            ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

 

نوشته شده توسط اردوان ,

  حال وهوای من در این روزها
مرتبط با : شعر
ارسال شده در: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام


و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است


 با ریشه چه می کنید


گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای


 پرواز را علامت ممنوع می زنید


با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید


گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید


 با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید

نوشته شده توسط اردوان ,

  عشق در شاهنامه
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

نگاهي به دلدادگان نامدار در شاهكار فناناپذير حكيم ابوالقاسم فردوسي توسي

عشق در شاهنامه همچون آب زلال جوشان از چشمه سازان پاك و روح‌پرور است و بسان شبنم صبحگاهي بر چهره‌ي گل دل انگيز و پاكيزه و چون زرناب بي‌غل و غش است و عاري از رياكاري و تزوير و بي‌وفايي و دغلي، مهتاب سان آرامبخش دل و جان است و چون خورشيد گرمي‌زا و سوزان.

خيانت و درويي را به بارگاه بلند عشق راهي نيست و هر چه هست مهرورزي است و وفاداري، ايثار است و جانبازي و فداكاري.

در اين مقال از انواع عشق‌ها بويژه عشق مقدس مادري چيزي نمي‌نويسم كه آن را مقامي است بس والا كه به وصف در نمي‌گنجد و اين سخن بگذار تا وقت دگر. در اينجا به عشقي مي‌پردازم كه ميان زن و مرد پديد مي‌ايد و بطور كوتاه به سه داستان عشقي در شاهنامه فردوسي اشاره مي‌كنم.

در شاهنامه دختران از اظهار عشق به مرد مورد نظر خود ابايي ندارند و بسيار صريح و بي‌پرده با خود بدون واسطه آن را ابزار مي‌نمايند، با توسط دايگان و كنيزكانشان از راز دل نزد مرد محبوبشان پرده برمي‌دارند. يكي از بهترين نمونه‌ها عشق بيژن و منيژه به يكديگر است.

بيژن و منيژه

هنگامي كه بيژن پسر گيو پهلوان ايراني به توصيه گرگين براي ديدن جشنگاه منيژه دختر افراسياب مي‌رود و ناخواسته به استقبال خطر مي‌شتابد، با شنيدن آواي رود و سرود، پنهاني به درون جشنگاه چشم مي‌اندازد و دختران ماهرويي را در آنجا مي‌بيند به طراوت و شادابي بهاران. اما از مشاهده يكي از دختران كه از ههم زيباتر بود دل در پرش مي‌تپد. ناچار زير درختي به استراحت مي‌پردازد و منتظر مي‌ماند تا چه پيش آيد.

از اتفاق منيژه دختر افراسياب هم كه همه ساله در فصل بهار اين جشن را در همان محل برگزار مي‌كرد- بدون اينكه بيژن بفهمد، چشمش به او مي‌افتد و با ديدن سيما و بروبالاي بيژن، دل مهر جويش در سينه مي‌لرزد و به دايه خود مي‌گويد، برو ببين، اين كيست كه همچون سروبلند زير آن درخت آرميده است.

نگه كن كه آن ماه ديدار كيست؟

سياوش مگر زنده شد يا پري است

بپرسش كه چون آمدي ايدار

كه آورت ايدون بدين جادار

مرگ خاست اندر جهان رستخيز

كه بفروختي آتش مهر تيز

بگويش كه تو مردمي يا پري

بدين جشنگه برهمي بگذري

نديدم هرگز چون تو ماهروي

چه نامي تو و از كجايي بگوي

دايه پيغام منيژه را به بيژن مي‌رساند و او را از شيفتگي منيژه آگاه مي‌سازد و سرانجام با چندبار آمد و رفت دايه و پيام گزاري، بيژن وارد جشنگاه مي گردد و عشقي شورانگيز پر از ماجراها، دشواري‌ها، پايداري‌ها، فداكاري‌ها و وفاداري‌ها ميان آن دو ايجاد مي‌گردد كه خواندني است و شنيدني. از خلال شعرهاي مقدمه اين داستان به دلدادگي فردوسي به همسرش نيز مي‌توان پي برد.

دختران يا در يك نظر عاشق مي‌شوند يا با شنيدن وصف دليري و پهلواني و زيبايي بروبالاي مرد بدو شيفته مي‌گردند. مانند تهمينه و رستم.

رستم و تهمينه

تهمينه دختر شاه سمنگان با شنيدن وصف پهلواني رستم بدو عاشق مي‌شود اما هيچ وسيله‌اي براي ابراز عشق خود به محبوبش ندارد. از قضا رستم كه اسبش (رخش) در شكارگاه گم مي‌شود، در جست و جوي رخش است كه گذارش به سمنگان مي‌افتد. پدر تهمينه كه مي‌فهمد رستم به سمنگان آمده، از او دعوت مي‌كند به كاخ شاهي بيايد تا رخش پيدا شود. رستم دعوت او را مي‌پذيرد و به كاخ شاه مي‌آيد و شاه سمنگان هم آن چه شرط پذيرايي است به جاي مي‌آورد و آراسته ترين مجلس بزم را آماده مي‌كند. موقعي كه رستم براي خواب به بستر مي‌رود تهمينه نيمه شب به بالين او ميآيد. رستم مي‌پرسد كه كيستي و در نيمه شب تيره چه قصدي داري؟

چنين داد پاسخ كه تهمينه‌ام

تو گويي كه از غم به دو نيمه‌ام

يكي دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژير و پلنگان منم

به گيتي ز خوبان مرا جفت نيست

چو من زير چرخ كبود اندكي است

كس از پرده بيرون نديدي مرا

نه هرگز كس آوا شنيدي مرا

به كردار افسانه از هر كسي

شنيدم همي داستانت بسي

كه از شير و ديو و نهنگ و پلنگ

نترسي و هستي چنين تيز چنگ

هرآن كس كه گرز تو بيند به جنگ

بدرد دل شير و چنگ پلنگ

نشان كمند تو دارد هژير

ز بيم سنان تو خون بارد ابر

چو اين داستان‌ها شنيدم ز تو

بسي لب به دندان گزيدم زتو

بجستم همي كفت و بال و برت

بدين شهر كرد ايزد آبشخورت

ترا ام اكنون گر بخواهي مرا

نبيند جز اين مرغ و ماهي مرا

يكي آ“ كه برتو چنين گشته‌ام

خرد را ز بهر هوي كشته‌ام

و ديگر كه از تو مگر روزگار

نشاند يكي كودكم در كنار

مگر چون تو باشد به مردي و زور

سپهرش دهد بهر كيوان و هور

رستم او را از پدر خواستگاري مي‌كند و بر رسم دين و آيين پيوند ازدواج ميانشان بسته مي‌شود و سهراب از اين پيوند به وجود مي‌آيد كه آ“ نيز خود داستاني هيجان انگيز و غمگنانه دارد.

عشق در نزد مردان نيز آغازي چنين دارد. مانند عشق زال به رودابه، خسرو به شيرين و غيره.

زال و رودابه

مهراب پادشاه كابلستان از نژاد ضحاك تازي همه ساله به سام پهلوان ايراني خراج مي‌داد تا از حمله‌ي او در امان بماند.

مهراب چون از آمدن زال پسرسام به كابلستان آگاه مي‌شود با لشكريان بسيار و خدم و حشم فراوان به ديدارش مي‌شتابد.

مهراب از ديدار پورسام خوشش مي‌آيد و دانش و رايشش را مي‌ستايد و دل و هوش او را مي‌سپارد. هنگامي كه مهراب از نزد زال باز مي‌گردد، زال نيز به بزرگان مي‌گويد كه:

به چهر و به بالاي او مرد نيست

كسي گويي او را هماورد نيست

نامداريي از ميان مهان به پهلوان جهان زال مي‌گويد:

پس پرده‌ي او يكي دختر است

كه رويش ز خورشيد روشن‌تر است

ز سرتا به پايش به كردار عاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو عاج

دو چشمش بسان دونرگس به باغ

مژه تيرگي برده از پر زاغ

به سر زلف وجعدش چون مشكين ز ره

فكنده است گويي گره بر گره

ده انگشت برسان سيمين قلم

برو كرده از غاليه صد رقم

بهشتي است سرتاسر آراسته

پر آرايش و رامش و خواسته

اين دختر با چنين موي و روي بهشتي سزاوار و درخور تست. زال از شنيدن وصف زيبايي دختر آرام و هوش را كف بدر مي‌دهد و شب را در انديشه آن تا هر خسار به روز مي‌رساند.

بدينسان عشق پرشور زال و رودابه ايجاد مي‌گردد و پهلوان نامدار رستم دستان نيز از اين پيوند به وجود مي‌آيد.

عشق در شاهنامه همه جا به ازدواج مي‌انجامد و ازدواج‌ها با موافقت پدر و مادر و گاه پادشاه وقت است و مطابق آيين و كيش.

در شماره‌هاي بعدي داستان‌هاي عاشقانه در شاهنامه را ادامه خواهيم داد.

خسرو و شيرين

داستان عشق خسرو و شيرين براي اولين بار در شاهنامه استاد توس وصف شده و بعدها نظامي گنجوي آ“ را با شاخ و برگ‌هايي دلپذير و عاشق شدن فرهاد بر شيرين به نظم در آورده است. به پيروي از نظامي، شاعران گرانمايه ديگري نيز گاه به نام شيرين و خسرو و گاه شيرين و فرهاد اين داستان را منظوم ساخته‌اند.

تعالي مورخ مروف شيرين را چنين توصيف مي‌كند «‌هرگز زني بدين جمال و كمال كس به ياد نداشت.ظ و درست مصداق شعر ابوبكر خوارزمي به عربي است كه مضمون آن به فارسي چنين است:« از كثرت زيبايي هربار كه ظاهر مي‌شود يادآوري مي‌كند كه طلوع آفتاب گستاخي است. با وجود گذشتن سال‌هاي جواني، زيباييش رو به تزايد است، همچنانكه شراب هرچه كهنه‌تر شود مطبوع‌تراست.»

در نامه‌هاي عجيب خسروپرويز از زني كامل عيار وصف شده كه با سخنان ريدك خوش آرزو ( غلامي كه مورد توجه و لطف فراوان پرويز بوده و او با بهره بردن از خرد و دانش وي پاسخ بسياري از پرسش‌هايش را مي‌گرفت.) و گفتگوي او با پادشاه درباره‌ي زيباترين و مطبوع‌ترين زن كه در يك رساله‌ي پهلوي درج گشته است بسيار شباهت دارد و مي‌توان گفت كه آن توصيف در مورد شيرين صادق است. مي‌گويد:« بهترين زن آن است كه پيوسته در انديشه‌ي عشق و محبت مرد باشد، دل او را بخواهد و طبع بدان مايل باشد. مطبوع‌ترين آن نه بايد خيلي مسن و نه خيلي جوان، نه خيلي بزرگ و نه خيلي كوچك، نه خيلي لاغر و نه خيلي فربه باشد. اما از حيث اندام و هيات نيكوترين زنان كسي است كه سيماي دلپذير و طبعي و جاذب، بالايي ميانه، سينه‌يا فراخ، بروسرين و گردني خوش ساخت، پاهايي خرد و قامتي باريك، كف پايي معقر، انگشتاني كشيده، تني نرم و استوار دارد. بايد پيشانيش راست، ابرويش كماني، چشمش بادامي، مژگانش به نازكي پشم بره، دماغ متناسب، لب‌ها نازك و قرمز عقيقي، دهان تنگ و دندان‌هايش مانند مرواريد بوده، خنده‌اي شيرين، چانه‌اي گرد، گردني بلند و كشيده داشته باشد. بايد پستان‌هايش چون به، شكمش كوچك، ناخنش چون برف سفيد، اندامش ظريف، رنگش سرخ چون انار، گيسوانش دراز و مايل به سرخي باشد، نكهتي مطبوع، آهنگي ملايم دارا بوده، كم بگويد و بسيار محجوب باشد و هرگز گستاخي سخن نراند.»

و اما داستان خسرو و شيرين در شاهنامه:

كنون داستان كهن نو كنم

سخن‌هاي شيرين و خسرو كنم

پرويز پهلوان از خوبرويان و دختران پادشاهان و بزرگان تنها به شيرين ماهروي و كامل عيار نظر دارد و از دل و جان خواهان و پرستنده او مي‌باشد.

ورا در زمين دوست شيرين بدي

بر او بر چون روشن جهانين بدي

پندش نبودي جز او در جهان

ز خوبان و از دختران شهان

خسرو پرويز در آغاز پادشاهي به سبب جنگ با بهرام چوبين ( سرداري كه عليه او قيام كرده بود) مدتي از شيرين جدا مي‌افتد. شيرين از دوري پرويز بسيار در رنج است. پرويز به كمك قيصر روم بر بهرام پيروز مي‌گردد و ناچار با مريم دختر قيصر ازدواج مي‌كند. آنگاه به بهانه‌ي شكار شتابان به ديدار شيرين مي‌رود. شيرين خود را به بهترين وجه مي‌آرايد و به بام قصر مي‌رود. چون شاه به پاي قصر مي‌رسد، شيرين گريان از جاي بر مي‌خيزد و قامت فنته‌انگيز خود را به او نشان مي‌دهد و آنگاه گريه كنان از بي‌مهري شاه گله آغاز مي‌كند و عهد و پيمان گذشته را به ياد پرويز مي‌آورد. شاه با ديدن شرين و شنيدن صدايش با تاسف بر گذشته دستور مي‌دهد كه او را با شكوه و جلال فراوان به « مشكوي زرين» به اتاق گوهرآگين « اطاق ويژه پرويز» ببرند و خود به شكار مي‌رود. پرويز به محض بازگشت از شكارگاه يكسر به نزد شيرين مي‌رود و پوزش خواهان بوسه‌ها برپا و دست و سرش مي‌زند. آنگاه موبد را احضار مي‌كند و به او مي‌گويد كه بنا به رسم و آيين شيرين را به كابين او در بياورد. بزرگان كه از اين ازدواج ناراضي بودند سه روز به ديدار شاه نمي‌روند. روز چهارم خسرو آنان را احضار مي‌كند وبه ايشان مي‌گويد كه از نديدن شما بسيار دلتنگ گشته‌ام، بزرگان كه بسيار خشمگين بودند به شاه پاسخي نمي‌دهند و با نگاه از موبد مي‌خواهند كه علت نيامدن را بيان كند.

موبد به شاه مي‌گويد سبب رنجش آنان ازدواج شاه با شيرين است. شاه بدانان پاسخي نمي‌دهد و گويد براي گرفتن جواب فردا به كاخ بيايند. بزرگان چنين مي‌كنند. روز بعد پرويز دستور مي‌دهد تشتي پر از خون به نزد او بياورند. شاه از ايشان مي‌پرسد اين چيست؟ مي‌گويند تشتي پرازخون است. شاه دستور مي‌دهد تشت را بشويند و با مشك و گلاب آن را معطر كنند و به حضور بياورند. آنگاه شهريار روي به حاضران كرده مي‌گويد:« شيرين همانند اين تشت خون بوده كه اينك از بوي من پاك و مقدس گشته است.»

شيرين با اينكه بانوي شبستان پرويز است اما از مريم كه مهتر بانوي شبستان بود، در رنج بود. پرويز در عين حال كه عاشق شيرين بود اما حرمت مريم را نگاه مي‌داشته. سرانجام شيرين با خوراندن زهر مريم را از سر راه برمي‌دارد و پس از يك سال جانشين مريم مي‌شود و ديدارش زنگ غم از شاه مي‌زدايد و زيبايي خيره كننده‌اش آرامبخش دل بيقرار و بي‌آرام شهريار است.

پرويز به خاطر خيره سري و گستاخي شيرويه پسر مريم دستور مي‌دهد او را زنداني كنند، ولي شيرويه به كمك عده‌يي از زندان‌ رهايي مي‌يابد و شب هنگام به كاخ خسرو حمله مي‌برد و برپدر پيروز مي‌گردد و او را در كاخش زنداني مي‌كند و دستور مي‌دهد كه وسايل پذيرايي و آسايش او را فراهم سازند، و پذيرايي از شاه را به عهده شيرين مي‌گذارد.

ههم خوردش از دست شيرين بدي

كه شيرين ز غم‌هاش غمگين بدي

شيرويه به كشتن پدر فرمان مي‌دهد و شيرين را به مرگ همسر محبوب داغدار مي‌سازد.

پنجاه و سه روز كه از مرگ پرويز مي‌گذرد شيرويه شيرين را به بارگاه احضار مي‌كند و مي‌گويد:

همه جادوئي داني و بد خويي

به ايران گنهكار تركس تويي

بترس اي گنهكار و نزد من آي

به ايوان چنين شاد و ايمن مپاي

شرين از آمدن ابا مي‌كرد اما شيرويه به شيرين پيغام مي‌دهد كه چاره‌اي جز آمدن به درگاه من نداري.

چنين گفت كز آمدن چاره نيست

چو تو در جهان نيز خونخواره نيست

شيرين جز اطاعت چاره‌اي نديد ولي گفت به تنهايي به پيشگاه شيرويه نمي‌آيم مگر با عده‌يي. شيرويه پنجاه تن مرد داناي سالخورده به مشكوي‌( كاخ )‌ شيرين مي‌فرستد تا او را به حضور بياورند. شيرين لباس عزا در بر مي‌كند و به نزد شاه نو مي‌‌آيد. برخلاف آنچه شيرين فكر مي‌كرد شيرويه به شيرين مي‌گويد كه از سوگ خسرو دوماه گذشته است. من خواستار تو هستم و همچون پدر تو را عزيز و گرامي خواهم داشت.

كنون جفت من باش تا بر خوري

بدان تا سوي كهتري ننگري

بدارم تو را هم بسان پدر

وزان نيز نامي تر و خوب‌تر

شيرين و شيرويه مي گويد نخست داد مرا بده آنگاه جان من در اختيار تو است و شيرويه مي‌پذيرد. زن دلاور مي‌گويد كه اي شاه مرا زن جادوگر و ناپاك ناميدي؟ سپس از بزرگاني كه همراه او بودند مي‌پرسد: در سي سالي كه بانوي ايران بودم از كژي و نابخردي از من چه ديده‌ايد؟ بزرگان از او به خوبي و پارسايي ياد مي‌كنند.

كه چون او زني نيست اندر جهان

چه در آشكار و چه اندر نهان

شيرين مي‌گويد نيكويي زنان به سه چيز است: يكي شرم و آراستن سراي براي همسر، ديگر زادن پسر و سه ديگر زيبايي بالا و روي نيكويي خويش. با همسري من دوران كامكاري شاه فرارسيد. چهار فرزند پسر زادم كه شاه به وجودشان شادمان بود، آنگاه روي و موي خود را بدانان نشان مي‌دهد و مي‌گويد جادويي من همين است و بس.

مرا از هنر موي بد در نهان

كه آنرا نديدي كس اندر جهان

نمودم همين است آن جادويي

نه از تنبل و مكر و از بد خوبي

شيرويه به شيرين مي‌گويد جز تو همسري در ايرانزمين نخواهم جست و در ديدگان من جاي خواهي داشت. زن خوبرخ به شيرويه مي‌گويد دو حاجت دارم كه از شهريار مي‌خواهم به انجام هر دو فرمان دهد.

بدو گفت شيروي جانم تو راست

دگر آرزو هرچه خواهي رواست

شيرين از شيرويه مي‌خواهد نخست فرمان دهد، خواسته‌ها و گنج‌هاي او را به خود او واگذارند. شيرويه مي‌پذيرد. شيرين گنج‌ها را به خويشاوندان و درويشان نيازمندان و خدمتگزارانش مي‌بخشد و به ياد خسرو گوهر و دينار نثار آتشكده مي‌نمايد.

شيرويه مي‌پرسد ارزوي ديگر آن ماهروي چيست؟ شيرين مي‌گويد آرزوي ديگر من اين است كه دخمه‌ي پرويز را بگشايند تا براي آخرين بار او را ببينم كه به ديدارش سخت نيازمندم. شيرويه درخواست او را مي‌پذيرد: زن پارسا مويه كنان به درون دخمه مي‌رود و چهره به چهره پرويز مي‌سايد و آنگاه زهر هلاهل را كه همراه داشت مي‌خورد و جان شيرين به جان آفرين تسليم مي‌كند.

شيرويه كه ازمرگ شيرين بيمار و غمگين مي‌گردد، دستور مي‌دهد تا دخمه‌اي ديگر بسازند و به مشك و كافور عطرآگين كنند و شيرين را در كنار دخمه‌ي پرويز در آرامگاه ابديش جاي دهند.

 

نوشته شده توسط اردوان ,

  خیام ، آزاد اندیش آریایی
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: شنبه چهاردهم دی 1387

هر روز که آفتاب بر می آید یک روز ز عمر ما بسر می آید

هر صبح که نقد عمر ما میدزدد دزدیست که با مشعل در می آید

رباعيات جهانی عمر خیام

روزگار دهشتناک خیام فیلسوف

خیام بدون تردید یکی از دانشمندان , فیلسوفان و ستاره شناسان بزرگ ایران و جهان است که جهان امروز پس از حدود 900 سال هنوز از بزرگی او سخنهای بسیاری گفته است و نامش در تمامی کشورهای جهان شنیده می شود . خیام همدوره نظام الملک و حسن صباح بود . او در ریاضیات نجوم و فلسفه از همه روزگار خود بالاتر بود . همروزگاران وی , اور را امام , حجه الحق , فیلسوف عالم , سید الحکما المشرق و المغرب , دستور و . . . نامیده بودند . متاسفانه برخی افراد که با عقاید بزرگ وی مشکل دارند وی را با لقب شاعر خطاب میکنند . در حالیکه رباعیات وی آخرین برگ زرین ( ریاضیات - نجوم - فلسفه - عرفان و . . . ) زندگی اش است و اینکه وی برای بکار بردن اندیشه و فلسفه نیک زندگی کردن از رباعیات شیرین و زیبای خود بهره برده است . علم ریاضیات و نجوم وی زبان زد روزگار بوده است و نامیدن وی با لقب شاعر نشان از کوته نگری برخی از ما ایرانیان دارد . او زمانی لب بر سخن گشود که بزرگان اسلامی جرات سخن گفتن نداشتند و افراد برجسته اسلامی مانند : شهاب الدین سهروردی و عین القضاه همدانی برای ابراز عقیده خود که تنها کمی با عقاید مسلمانان مقدس نما متفاوت بوده است تکه تکه میشوند و یا به آتش کشیده میشدند . حتی امام محمد غزالی نیز همزمان با خیام بود که او نیز از بزرگان اسلام به حساب می آید و کتابهای مفیدی در تکمیل و گسترش قوانین اسلامی نگاشته است . با اینحال چندین بار کتابهای امام محمد غزالی در بلاد غرب بدلیل کفر به اسلام به آتش کشیده میشود و وی را کافر مینامند . امام غزالی بر این باور بود که اگر شخصی یهودی بوده است تنها به این دلیل است که در خانواده ای یهودی به دنیا آمده است و اگر کسی مسلمان است به همین دلیل است . پس دین او ارزشی ندارد . پس زمانی دین او ارزش پیدا میکند که او عقاید خانواده و آموزش های آنان را بکنار گذارد و خود شخصا برای انتخاب دین نیک تلاش و پژوهش کند و بهترین را از دید خود انتخاب نماید . برای بیان این سخنان او را کافر نامیدند . یک قرن پیش از خیام منصور حلاج که از اندیشمندان ایرانی بود به دار آویخته شد و بدنش تکه تکه گردید . قبل از وی بابک خرمدین سردار بزرگ ایرانی توسط خلیفه عباسی تکه تکه شد و بعد از وی مازیار که از خاندان اصیل ایرانی بود توسط تازیان تکه تکه گردید و دهها نمونه دیگر . با این تفاصیل از فضای وحشت و غارت گری و تقدس ویرانگر و عقب افتاده گی های فکری اعراب در ایران فیلسوف ایرانی که خود را عاری از هرگونه عرب گرایی و دین نمایی ظاهری میداند زبانزد روزگار خود میشود و این تنها به آن دلیل است که متانت - زندگی ساده - خداباوری - دوری از هرزگی و زندگی مملو از علم و دانش را برای خود بر می گزیند . او بگفته تاریخ نگاران کمی عصبی , گوشه گیر و آرام بوده است . میتوان دلیل این اخلاق او را در این سخن برنارد شاو دید :

از برناردشاو پرسیدند چرا از جمع دوری میکنی و خلوت و سکوت را برگزیده ای ؟ وی پاسخ داد از معاشرت با مردمان نافهم رنج میربم

خیام شاید چنین بوده است و از مردمانی که زندگی را تنها در تفکرات کودکانه و واپس گرا میدیده اند به تنگ آمده بود و دوری از اجتماع را گزیده بود . خیام در سال 517 هجری قمری بعد از گذشت حدود هفتاد و اندی سال از عمر پربرکتش بدرسود حیات گفت .

خیام از دید بزرگان ایرانی و جهان

ارنست رنان : خیام نمونه برجسته آزاد اندیشی آریاییها بوده است . او پیوسته میکوشید تا گردن خود را از دست قوانین خشک و انعطاف ناپذیر اعراب رها کند .

عمادالدین کاتب قزوینی در کتاب خریده القصر که مربوط به شعارای اسلامی است و 55 سال بعد از مرگ خیام نوشته شده است ( 570 هجری ) می گوید : عمر خیام در عصر خود بی مانند بود و در علم نجوم و حکمت ضرب المثل زمان .

ابوالحسن بیهقی : خیام مسلط بر تمام اجزای حکمت و ریاضیات و معقولات بود .

زمخشری دانشمند معروف : خیام را حکیم جهان و فیلسوف گیتی نامیده است .

قفطی در تاریخ الحکما در قرن ششم میگوید : امام خراسان ( خیام ) و علامه دوران بر دانش یونان مسلط بود و باید در سیاست مدنی از او پیروی کرد . او خداشناسی را در اجتناب از شهوات جسمی میدانست . که این امر مستلزم تزکیه نفس است .

عروضی سمرقندی در زمستان 508 سلطان کس بفرستاد تا خیام را بیاورند تا درباره رفتن شکار سلطان نظر بدهد و هوا را بررسی نماید . در جای دیگر خلیفه بغداد برای جنگ با دشمنان از حاکم سلجوقی کمک میخواهد و او منجمان را احضار میکند که نظر دهند ولی نظر آنان منفی بود و حاکم خشمگین شد . منجمان گفتند اگر باور ندارید از امام خیام نظر بخواهید نظر ما نظر اوست .

اتمام التتمه : فیلسوف حجه الحق عمر بن ابراهیمی خیام از تمام حکمای خراسان بالاتر و پرمایه تر و در ریاضیات بر همگان فزونی داشت . روزی درباره معذوتین ( آیات قرانی ) از خیام سوال شد و او ساعتها درباره اش بحث نمود به طوری که همگان شگفت زده شدند .

محقق روسی یوگنی برتلس در مقدمه کتابش درباره خیام میگوید : برهمگان واضح است که خیام ریاضی دان و فیلسوف ایرانی در روزگار خود با چه دشواریهایی روبرو بوده است . حتی مورخین شریعت اسلامی تفکرات او را مارهای زهر آگین و گزنده شریعت اسلام میدانستند . به نظر میرسد خیام در جلسات علمی اش سروده هایی جنجالی میگفته است که آنها از ترس حاکم شرع دهان به دهان آنرا چرخانده اند و امروز به ما رسیده است .

 

استاد سعید نفیسی پس از تحقیقات وسیعی درباره خیام گفت رباعیات خیام تا سال 1925 :

سي و دو بار انگليسي - شانزده بار فرانسوي - يازده بار اردو - دوازده بار آلماني - چهار بار روسي - چهار بار ترکي - پنج بار ايتاليايي - هشت بار عربي و چند بار به ارمني و سوئدي و دانمارکي ترجمه شد و تا امرزو ثابت شده است که رباعياتش به تمام زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است . رباعیات جهانی خیام نام و فرهنگ ایران را برای ابدیت زنده نگه داشته است . تندیس این بزرگ مرد ایرانی , اسطوره مشرق زمین در دانشگاه فلورنس ایتالیا نصب گردیده است و حسین فخیمی مسئول ساخت این تندیس شده بود . هر ساله در 28 اردیبهشت ماه یاد و گرامیداشت او در نیشابور برقرار میگردد و مردم بسیاری از شهرهای گوناگون بر مزار پاک این فیلسوف , عارف و ستاره شناس بزرگ ایرانی گردهم می آیند . یادش گرامی . روحش شاد.

 

گویند مخور "می" که به شعبان نه رواست نه نیز رجب که آن مه خاص خداست

شعبان و رجب مه خدایست و رسول "می" در رمضان خوریم که آن خواصه ماست

نوشته شده توسط اردوان ,

  ایران افتخار جهان
مرتبط با : شعر
ارسال شده در: یکشنبه یکم دی 1387

ایران افتخار جهان است

 دخترم   تاریخ  را   تکرار   کرد                 قصه ی ساسانیان را باز گفت

تا به خاطر بسپرد  آن قصه را                    چون به پایان آمد،از آغاز گفت

بر زبانش همچو طوطی می گذشت                آن چه با او گفته بود استاد او

داستان         اردشیر       بابکان                 قصه ی  نوشیروان  و   دادِ  او

قصه ای از آن شکوه و فر و کام                  کز فروغش چشم گردون خیره شد

زان جلال ایزدی کز جلوش اش                  مهرومه در چشم دشمن تیره شد

تا بدانچا کز گذشت روزگار                       داستان    خسروان   از  یاد   رفت

تا بدانجا کز نهیب تند باد                          خوشه های   زرنشان  برباد   رفت

گفت:دیدی دستِ خصم تیره رای                 جلوه را از «نامه ی تنسر»گرفت؟

گفتم:اما دفتر ما زیب و رنگ                     از    هزاران   « تنسر »    گرفت

گفت: از پرویز جز افسانه ای                      نیست باقی زان طلایی بوستان

گفتمش با سعدیِ شیرین سخن              رو به سوی بوستان با دوستان

گفت:از چنگ نکیسا نغمه ای                 از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟

گفتمش با شعر حافظ نغمه ها                    سردهد در گوش پندارت سروش

گفت: دیدی زیر تیغ دشمنان                     رونق فرش بهارستان نماند

گفتمش: اما ز جامی یاد کن                     کز سخن گل در بهارستان فشاند

اشک گرمی در دو چشمش حلقه بست       بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت

تا نبینم در نگاهش یاس را                    دیده اش از دیده ی من می گریخت

گفت: دیدی با زبانِ پاکِ ما                   کینه توزی های آن تازی چه کرد؟

گفتمش: فردوسیِ پاکیزه رای                دیدی اما در سخنسازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار              بارگاه تاجداران را شکست ؟

گفتمش: اما اشک خاقانی چون لعل         تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت: در بنیان استغنای ما                    آتشی فرهنگ سوز  انگیختند

گفتم: اما سالها بگذشت و باز                  دست  در  دامان  ما  آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد            زادگاه گوهرش دریای ماست

در جهان ماهی اگر تابنده شده                آفتابش بوعلی سینای  ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود                  نیستی را روح ما هرگز ندید

ققنوسی گر سوخت از خاکسترش           ققنوسی پر شورتر آمد پدید

جسم ما کوهست کوهی استوار              کوه را اندیشه از کولاک نیست

روح ما دریاست دریایی عظیم                هیچ دریا را ز توفان باک نیست

آن همه سیلابهای خانه کن                   سوی دریا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودایی ز نام           پیش ما نام آوران گمنام شد

 سیمین بهبهانی

 

نوشته شده توسط اردوان ,

  ایرانی 9 اذر 1350 را فراموش مکن
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: چهارشنبه ششم آذر 1387

 

برگرفته از وبلاگ اندیشه اریا

گام در راه نهادند، با اراده و با عشقی سرشار، تا نشان دهند ایرانی از جانش می گذرد اما از عشق بزرگش، میهنش نمی گذرد!
نهم آذر ماه 1350 خورشیدی، ایرانی بار دیگر نشان داد که اینجا سرزمین، شیرزنان و شیرمردان است، سرزمین وجدانهای بیدار و دلهای عاشق. ایرانی با پایین آوردن پرچم انگلیس و بر افراشتن پرچم ایران، بوموسا، تنب بزرگ و تنب کوچک را به آغوش مام میهن بازگرداند.

فرزندان مام میهن رفتند و جان باختند، تا بوموسا، بوموسا باشد نه ابوموسی!!!

نهم آذر ماه 1350 خورشیدی:

ابتدا دو فروند هلی کوپتر، پیش از آغاز عملیات تعدای اعلامیه بر روی بخش های مسکونی تنب بزرگ ریختند، در اعلامیه ها به نظامی ها و مردم اعلام شده بود:(( برادران عزیز در این موقع که ما به جزیره وارد می شویم، شما تامین کامل دارید و این جزیره و مردمش به مام میهن بر می گردند.))

15 دقیقه بعد، فرمانده نیروها پای بر خاک جزیره نهاد و خاک جزیره را بوسید. سپس با بلندگو به شرطه ها و ساکنان جزیره گفته شد که در امنیت کامل هستند، شماری از شرطه ها به علامت تسلیم از پادگان خارج شدند، هنگامی که فرمانده و چند تن از نیروها برای استقبال از آنها رفتند در حرکتی ناجوانمردانه رگبار مسلسل به سوی آنها روانه شد!

زد و خورد آغاز شد، تا آنکه در نهایت پرچم های ایران بر دکل چراغ دریایی و برفراز پادگان به اهتزاز در آمدند.
سروان رضا سوزنچی، کهریزی و سرباز وظیفه آیت الله خانی در را میهن جان باختند تا ایران، ایران بماند.

دوست نازنینم، هم میهن مهربانم، که اینک این نوشتار را می خوانی، نمی دانم در وبلاگ خود به چه موضوعاتی می پردازی، اما به عنوان یک ایرانی، اگر مهر ایران و هم میهنان آزادی خواهت را در دل داری، با نوشتن دست کم یک خط در وبلاگ خود، راجع به این روز بزرگ، این روز را گرامی بدار و نسبت به فرزندان دلاور سرزمینمان ادای احترام کن!

نوشته شده توسط اردوان ,

درباره وبلاگ
 
منم فرزند كوروش همگونه پدرانم به گفتار نيك وپندارنيك ،وكردارنيك گمان داشتم هرگاه دشمنان ايران زمين و خداناشناسان به سرزمين من هجوم آورده اند من و ديگر فرزندان كوروش براي رهايي ايران زمين و ايرانيان جان بر كف به پا ،خواسته ايم
منم فرزند كوروش

یک روز شما در تنتان گوهر جان بود
یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود
وان پرچم تان رایت مهر و خرد و داد
افراشته بر بام جهان بود
بار دگر انگونه توانمند ، توان بود


همه با هم برای بازگشت به هویت ایرانی
 

 
ليست دوستان

اندیشه آریا
سایت طرفداران معین
شیرین یه وصله ناجور
سرزمین پارس ها
سرزمین آریایی
مسلک سوشیانس و تاریخ ایران
خورشید نشان
شادی آریا بد
ایران بزرگ
سرزمین اتش
ایران سرای کوروش و داریوش
اریا پارس
کوروش جاودان
نگین پارسی
پادشاه روشنایی
مزدشت
مرز پرگهر
فانرال
قالب وبلاگ
 

 
بخش ويژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : PaSaRGaD.BL0GFA.Com